سخن روز: جهان هرکس به اندازه وسعت فکر اوست

سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱


خاطره ای در دستشویی پارک

نوشته شده توسط Soheil در تاریخ ۱۳۹۰/۰۴/۰۱
منفیمثبت

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:

حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم…

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!

Share


مطالب مرتبط

    • No Related Post


پاسخ دهید

*

:) :( :o :? 8) :D :x :P :wink:


تبلیغات

   

آرشیو موضوعات

آمار سایت

  • تعداد مطالب: 2887
  • تعداد نظرات: 1257
  • بازديد امروز: 1359
  • بازديد ديروز: 18059
  • بازديد کل: 5153233
  • افراد آنلاين: 9 نفر
  • ورودی گوگل: 104


تبلیغات

  


نظرسنجی